محمد معصوم البكري ( نامى )
185
تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )
روان مىگردد ، و ما او را درين قلعه نگاه داشته ، و فرزندان خود را به خدمت نزديك او تعين نمودهايم ؛ مردم نامناسبى كه جمع آمدهاند همه را بقتل مىرسانيم . مير جانى ترخان كه عمدهء آن مردم بود در جواب گفت كه ميرزا شاه حسن آفتاب سر كوه شده ، مناسب نمىبينيم كه در آخر عمر خود را بدنام سازيم . چندين مدت چون تحمل « 1 » نمودهايد يكدو سال ديگر نيز به محنت بايد گذرانيد ، تا از پس پردهء غيب چه بظهور آيد . ايلقلى « 2 » ديوانه « 3 » و جمعى از مجلس برخاسته روان شدند كه بر سر دروازهء ديوانخانه رفته اكثر مردم شاگرد پيشه را مقتول و مجروح ساخته ميرزا را در درون نگاه مىداريم . پيش از انكه اين مردم برسند ، ميرزا شاه حسن از ديوانخانه برآمده ، در كشتى نشسته بباغ تشريف فرموده بود . و بعد از سه روز ( f . 138 b ) ديگر نهضت بجانب تهته نمود . مير شاه محمود ارغون كه حاكم بهكر بود ، خيال سركشى و استقلال بر لوح خاطر مرقوم گردانيده در صدد جمع نمودن مردم بلوچ و بردى « 4 » گرديد . درين اثنا والدهء سلطان محمود خان كه عورت دانا بود ، بر قضيهء بغى او اطلاع يافته كس بطلب مير ملك محمد « 5 » و مير لطفى برادر او كه در اوباره و ماتيله بودند فرستاد . و آنها بسرعت خود را بقلعهء بهكر رسانيدند ، و مهر على و سائر مردم ميرزائى مجتمع گرديده مردم كوتوال و غيره كه به مير شاه محمود در آمده بودند تهديد و توبيخ نمودند . آن مردم منصرف گشته هر فريقى بطريقى روى نهادند و حقايق احوال را به ميرزا شاه حسن عرضداشت نمودند . ميرزا شاه حسن فى الفور حمزه بيگ و درويش محمد و شير محمد را به بهكر فرستاد . و مير حميد بن مير محمود ساربان را مع پروانچهء طلب نزد شاه محمود فرستاد كه ما ترا ياد كردهايم ، به رسيدن مكتوب متوجه ملازمت
--> ( 1 ) ف : توقف ( 2 ) م : ابلقى ( 3 ) ر : ديوان ( 4 ) د ف : بلوچ بلدى ؛ م ر : بلدهى ( 5 ) ف : محمد ملك